تبليغاتX
نه عادلانه نه زیبا بود جهان...!

نه عادلانه نه زیبا بود جهان...!

بازی دخترک

آفتاب نیمروزی-

بازی کودکان و پریان-

 دستان دخترکی که خرس پاندا را مادری می کند

 و یک جفت گیلاس درخشان که گوشهایش را آراسته تا او را به مادر شبیه تر کند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 23:49  توسط آناهیتا  | 

لبخند

زن لبخند می زند

مرد بارش را بر زمین می گذارد. 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 4:12  توسط آناهیتا  | 

بن بست

ته بن بست ـ

یک دریا بود

یک دریای قشنگ آفتابی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 19:49  توسط آناهیتا  | 

کارت پستال

روزی برای تمام اهالی شهر کارت پستال خواهم فرستاد

با پاکت های بدون تمبر ـ بدون فرستنده 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 19:48  توسط آناهیتا  | 

دیوانه و دریا

دیوانه در ساحل ـ

دریا او را به سوی خود می کشید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 19:46  توسط آناهیتا  | 

سنگسار

جلادانی با چشمان خونبار و درنده وارـ

دستانشان با سنگ ها رفاقت داشت

و دخترکی با چشمان باز حقارتشان را زیر خاک می برد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 15:37  توسط آناهیتا  | 

هوای زلال

چه هوایی درون ریه هایم رفت!

نگاهم از زلالی هوا فراتر رفت!

روحم رقصید و جانم لبخند زد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 15:36  توسط آناهیتا  | 

سکوت ...

امروزم در سکوت گذشت

سکوت برایم فلوت نواخت

چه صدایی داشت!.. بغایت زیبا

سکوت با من نجوا کرد

شبیه آنچه بین باد وباران می گذرد

و سکوت تنهایی ام را پر کرد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 15:35  توسط آناهیتا  | 

چون یک زنم!

چیزی بین ما فرو ریخت!

چیزی بود از جنس انسانیت!

چیزی مثل روح انسان!

ولی...

باز با تو می مانم!

چون یک زنم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 15:33  توسط آناهیتا  | 

غم تو!

میدانم  چه غمی می خوری

که مجبور می شوی تنها غم نان بخوری!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 15:31  توسط آناهیتا  | 

زندگی

آنقدر این زندگی به رویم استفراغ کرد

که حالم از دیدن قیافه اش بهم می خورد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 15:30  توسط آناهیتا  | 

زمستان

این زمستان رو سفید سیه باطن

ببین! با کودکان فقر چه می کند؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 15:29  توسط آناهیتا  | 

مداوم باش !

خسته شدم از این گسست‌های مکرر!

بیا و مداوم باش..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 15:28  توسط آناهیتا  | 

عشق با شاملو، عشق با..

عشق را فقط در کتاب شعر شاملو یافتم:

در ان دور دست ها که اصالت پیکرها پایان می پذیرد با من وعده دیدار بده

عشق را در کتاب نزار قبانی جستم:

باران یعنی تو بر میگردی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 15:27  توسط آناهیتا  | 

عشق پلید!

عشق فریبنده ترین احساسی است که به دست پلیدترین انسانها ابداع شد.

واژه ای برای تحمیق آدمها.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 15:25  توسط آناهیتا  |