بازی دخترک
آفتاب نیمروزی-
بازی کودکان و پریان-
دستان دخترکی که خرس پاندا را مادری می کند
و یک جفت گیلاس درخشان که گوشهایش را آراسته تا او را به مادر شبیه تر کند.
بازی دخترک
آفتاب نیمروزی-
بازی کودکان و پریان-
دستان دخترکی که خرس پاندا را مادری می کند
و یک جفت گیلاس درخشان که گوشهایش را آراسته تا او را به مادر شبیه تر کند.
زن لبخند می زند
مرد بارش را بر زمین می گذارد.
یک دریا بود
یک دریای قشنگ آفتابی!
با پاکت های بدون تمبر ـ بدون فرستنده
دریا او را به سوی خود می کشید!
دستانشان با سنگ ها رفاقت داشت
و دخترکی با چشمان باز حقارتشان را زیر خاک می برد.
چه هوایی درون ریه هایم رفت!
نگاهم از زلالی هوا فراتر رفت!
روحم رقصید و جانم لبخند زد!
سکوت برایم فلوت نواخت
چه صدایی داشت!.. بغایت زیبا
سکوت با من نجوا کرد
شبیه آنچه بین باد وباران می گذرد
و سکوت تنهایی ام را پر کرد...
چیزی بین ما فرو ریخت!
چیزی بود از جنس انسانیت!
چیزی مثل روح انسان!
ولی...
باز با تو می مانم!
چون یک زنم...
میدانم چه غمی می خوری
که مجبور می شوی تنها غم نان بخوری!
آنقدر این زندگی به رویم استفراغ کرد
که حالم از دیدن قیافه اش بهم می خورد!
این زمستان رو سفید سیه باطن
ببین! با کودکان فقر چه می کند؟!
خسته شدم از این گسستهای مکرر!
بیا و مداوم باش..
عشق را فقط در کتاب شعر شاملو یافتم:
در ان دور دست ها که اصالت پیکرها پایان می پذیرد با من وعده دیدار بده
عشق را در کتاب نزار قبانی جستم:
باران یعنی تو بر میگردی!
عشق فریبنده ترین احساسی است که به دست پلیدترین انسانها ابداع شد.
واژه ای برای تحمیق آدمها.